;




من یک دختر اپی لپتیک هستم


یادداشتهای گل هم

دیروز، روز معلم بود. برای سه تا از استادای دوره­ی لیسانسم و یکی از استادای سابق کلاس زبانم که تو فیس­بوک باهاشون دوستم، کارت تبریک فرستادم. برخوردهای دریافتی، از این قرار بودند:

آقای میم: ممنونم خانم! از این که خاطره­ی خوشی گذاشته­ام، به خود می­بالم و باز هم سپاس! گلهای زیبایتان را همیشه، در خاطرم نگاه خواهم داشت!

آقای عین: سپاسگزارم. لطف کردید. برایتان، موفقیت هرچه بیشتر آرزومندم.

دکتر عین: امروز، فیس­بوکش را چک کرده چون پست گذاشته ولی کوچکترین اعتنائی به کارت دریافتی نکرده؛ حتی یک لایک ساده. شایان ذکر است به کارتی که برای عید نوروز هم برایش فرستادم، اعتنائی کرد. چه شعوری!!!!!!!!!!!!

دکتر ف: به طور مرتب، فیس­بوک چک نمی­کنه. هنوز، کارت رو ندیده.

---------------------------------------------------------------------------------

نتایج دور اول لاتاری 2013 اومد. برنده نشدیم. رفتیم برای دور دوم. نتایجش اواسط مهر می­یاد.

-----------------------------------------------------------------------------------

برای یک جا، رزومه­ی کاری پر کردم. به طور تصادفی، آگهی­اش را دیدم. اگه بشه، خیلی خوبه؛ آخه کارشو خیلی دوست دارم. کارش، مترجم خبره.




کلمات کلیدی :از زبان من
نوشته شده توسط دختر اپی لپتیک در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

.:: نظرات () ::.





تقدیم به استاد نازنینم

الان که می­نویسم، حالم، خیلی خوبه؛ یعنی بیسته. نمی دونم چرا؟ اتفاق خاصی نیفتاده. ولی فکر کنم دلیلش، این باشه که فکرای خوب خوب کردم. گفتم بذار تا دوباره، اوضاعم، خیت نشده؛ بیام یه پست بذارم که یه خورده، مردم هم از خوندن پستمون، انرژی بگیرن؛ نه این که تازه، حال مردم رو بگیریم.

راستش، این پایان­نامه به سلامتی، اصلاحش داره تموم می­شه تا بره برا صحافی. امروز داشتم صفحات اولیه­ی پایان نامه رو تنظیم می­کردم که رسیدم به صفحه­ی تقدیمی. باید می­نوشتم تقدیم به کی؟ یه نفر تو زندگی من هست که من، یه دنیا، بهش مدیونم. من هر گامی که در زندگیم برداشتم، از نظر روحی،  فقط از یک جا تقویت شده و آن، جمله­ای است که در سن 14 سالگی، در 31 خرداد 1375، روز امتحان پایان ترم کلاس زبانم، پس از این که پاسخنامه­ام رو تحویل دادم و از کلاس اومدم بیرون، از زبان استادمون شنیدم. به نظر ایشون، من خیلی زبان­آموز درخشانی بودم و اینو همیشه با کلماتش در طول ترم بهم انتقال می­داد. اون روز من خداحافظی کردم و اومدم بیرون. بعد ایشون اومد دم در کلاس و منو صدا کرد و گفت:

… Whether you are my student or not in next terms, I never forget you.

و منم بهشون گفتم که هیچ وقت فراموششون نمی­کنم. الان، نزدیک به 16 سال از اون روز گذشته و برای من خاطره­ی اون لحظه، به تازگی لحظه­ی حاله. بعد از اون ترم، من دیگه شاگردشون نبودم ولی می تونم بگم که ایشون، استاد تمام­عیار زندگی من است. من دوست دارم پایان نامه­ام رو به استاد عزیزم تقدیم کنم.

To Mr D. N

Who promised not to forget me whether I were his student or not

Whom I promised not to forget him for ever

I am still  on my promise. Although it is possible that he is not

But It is important for me that his statement has watered my buds in these 16 years and will water for ever

این جملات رو این جا نوشتم چون اگه اول پایان نامه بنویسم، شاید جنجال درست بشه. و چون نمی تونستم این جملات رو بنویسم، تصمیم گرفتم صفحه­ی تقدیمی رو از اول پایان­نامه حذف کنم و از درونم، اون رو به کسی که می خوام، تقدیم کنم و جملاتش رو هم در وبلاگ بنویسم. فکر کردن به او، برایم، همیشه، پیروزی به دنبال داشته است. چه قدر دلم می­خواد که روزی کامنتشون رو زیر این پست ببینم.

نتیجه­ی اخلاقی: مهرت را از طریق زبانت هم منتقل کن. گاه یک جمله­ی تو زندگی فردی را زیر و زبر می کند.

پی­نوشت: در پستهای بعدی بیشتر راجع به استاد نازنینم خواهم نوشت.




کلمات کلیدی :از زبان من
نوشته شده توسط دختر اپی لپتیک در یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

.:: نظرات () ::.





با بابائی تا همیشه
نوشته شده توسط دختر اپی لپتیک در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱

.:: نظرات () ::.





گولی گولیهای من

الان که می­نویسم، یازده و ده دقیقه­ی صبحه. تازه، از بیرون برگشتم. باز هم رفته بودم به یه جای دیگه سر بزنم. الان، دقیقاً یه هفته ست که جویای کارم و هنوز نتیجه­ای نگرفته­ام. تصمیم گرفته­ام که عصر برم در یه کاریابی ثبت­نام کنم. دلم می­خواد گریه کنم ولی غرورم بهم اجازه نمی­ده. هر چند کسی خونه نیست و فرصت خوبی برای گریه کردنه ولی باز هم نمی­تونم. البته، اشکام گولی­گولی داره می­یاد.

یاد یه خاطره­ای افتادم که هنوز، از ذهنم، پاک نشده. یادم می­یاد که اوایل امسال، یکی از بستگان نزدیکم بهم گفت که احتیاج به نیروی کار داره و ازم خواست که برم براش کار کنم. یه اسم مستعار، براش می­ذارم تا تعریف کردن ماجرا، سخت نباشه. اسم اون آقا رو می­ذارم "فامیل". استقبال کردم. با وجود این که اون موقع، هنوز، دانشجو بودم و درگیر پایان­نامه؛ برنامه­مو ردیف کردم تا بتونم برم. با خودم گفتم برای این که حرف توش نباشه؛ یه مدت کوتاهی رو مثل بقیه­ی جاها، براش، رایگان کار می­کنم تا مثلاً، دوره­ی آزمایشی من باشه. البته، خودش چنین پیشنهادی نداد. ولی معمولاً، وقتی می­خوای بری برای آشنا کار کنی، حرف توشه. همون روز اول، بسیار پرتلاش ظاهر شدم تا نگه می­خواد بدون کار، حقوق بگیره. من اون جا رو به چشم محل کارم و اون آقا را در اون محل به چشم رئیسم نگاه می­کردم، با وجودی که نسبت بسیار نزدیکی باهام داشت. خدا وکیلی قصد هیچ گونه سوء­استفاده­ای از این نسبت نزدیک فامیلی نداشتم. فامیل یه دختری از بستگان خانومش رو هم همون جا استخدام کرده بود. البته، من با شخص فامیل نسبت نزدیک داشتم. روز اول رفتم و خوب بود. ولی شب که شد، فامیل با بابا تماس گرفت و گفت که به فلان دلیل، فردا نیام. دوباره، فردا شبش هم به بابا زنگ زد و گفت که فعلاً، برای کار نیام اون جا و یه دلیلی آورد که این جا، جای گفتنش نیست. ما باور کردیم و یادمه چه قدر هم بابا نگران فامیل شده بود. ولی یه مدتی که گذشت، فهمیدیم همه­ی اون حرفا، دروغ و تأتر بوده و دلیل اصلی، این بوده که خانوم فامیل، با کار کردن من در اون جا، مخالف بوده و فامیل با خانومش، سر استخدام من اختلاف داشته. خانومش، حتماً، نگران بوده که من برم اون جا و سر از مال و منالشون در بیارم ... بگذریم. در این جا، دوباره یادآور می­شوم که یه دختری از بستگان خانوم فامیل اون جا استخدام شده بود. خلاصه ... از اون موقع بود که بابا تصمیم گرفت باهاشون قطع رابطه کنه نه به خاطر این که منو استخدام نکرده بودن؛ بلکه حرف بابا، این بود که مگه ما ازتون خواستیم که دخترمون رو استخدام کنین؟! مگه روحیه­ی دخترم، بازیچه­ی دست شماهاست؟! شماها اول، خودتون، سنگاتونو با هم وا بکنین؛ بعد اگه به توافق رسیدین، برین پیشنهاد بدین؛ نه این که امروز بگین بیا، فردا بگین نیا. آخه، خدا وکیلی، تا یه مدتی، خیلی به هم ریخته بودم. غرورم شکسته بود.

یه دوره­ای شده بیشتر پسرا وقتی ازدواج می­کنن، اختیارشون انگار دست خانوماشونه. حالا دستو بکنی تو عسل و فرو کنی تو حلق دختر مَردُم، باز هم انگار چش نداره بستگان شوهر رو ببینه. نمونه­ی آن، همین "خانوم فامیل" بود.

الان، داداشم خیلی، بهم می­گه که بیا پیش خودم کار کن. خانومش هم دختر خوبیه. ولی وقتی یاد اون ماجرا می­یوفتم، می­ترسم دوباره، نظیر همون اتفاق پیش بیاد؛ هر چند احتمالش ضعیفه. من، خودم، روی پاهای خودم می­ایستم.




کلمات کلیدی :از زبان من
نوشته شده توسط دختر اپی لپتیک در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





خستگی

خیلی خسته ام. الان که می نویسم ساعت نه و پنج دقیقه شب است. تازه پنج دقیقه است که اومدم خونه. راستش امشب این پست را خیلی خلاصه می نویسم و فردا ادیتش می کنم. آخه خوابم می یاد. امروز اولین روز کاری بود. مزخرف بود. من اون جا حکم کسی رو دارم که باید کارهای کسل کننده ای رو که سایر پرسنل حال انجام دادنش رو ندارن انجام بدم. سایر پرسنل خودشونو رئیس من می دونن و زور می گن. رئیس اصلی هم که صبحها نیست که به کارها نظارت کنه. اصلا پرسنل صبحها کار نمی کنن. تحمل نداشتم که فردا برم تا اون دختره احمق دوباره ... . برا همین عصری رفتم کنسلش کردم.




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط دختر اپی لپتیک در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





یه خبر نیمچه خوب

نمی­دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ ولی باز هم کرم خدا رو شکر. امروز عصر، باز هم رفته بودم دنبال یه جائی بگردم برای کار از همون نوعی که گفتم. بالاخره، یه جائی رو پیدا کردم که چند تا حسن خیلی بزرگ داره:

اول: به منزل ما، نزدیکه؛ یعنی من یه اتوبوس که از دم خونمون سوار شم، حدود 30 دقیقه بعد، دم محل کارم هستم.

دوم: ساعت کاریش رو خیلی خیلی دوست دارم (نه صبح تا یک بعد از ظهر)

سوم: از رئیسم، خیلی خوشم می­یاد به چند دلیل: آدم بسیار باادبی است و برای کارکنانش احترام زیادی قائله؛ آدم تحصیل­کرده­ای است: دکترا داره و در حقیقت، استاد دانشگاهه؛ آدم بسیار فروتنی است.

چهارم: صبحها که من قراره برم؛ رئیسم، دانشگاهه و نیست و باسه همین احساس راحتی بیشتری می­کنم. صبحها، اون جا، ما، چهار تا خانوم هستیم که فقط، هنوز، یکیشونو ندیدم. ولی از اون دو تا که دیدم، خیلی خوشم اومد.

در کل، محیط صمیمانه­ای است. امیدوارم همین طور بماند. ولی یه دو تا عیب هم داره:

اول: دلم می­خواست بیشتر، بهم، قدرت مانور می­دادن. خوب، البته، این، مال اینه که من تازه دارم می­رم اون جا. شاید به مرور که کارم رو ببینن؛ اعتمادشون، بهم، بیشتر بشه.

دوم: از همین الان، بهم گفتن که نیرو به اندازه­ی کافی دارن و استخدام، به دنبالش نیست.

به هر حال، باز هم خدا رو شکر می­کنم. آبی بود بر آتش درون ما. از فردا باید برم. برام دعا کنین خنگولی بازی در نیارم روز اولیه.




کلمات کلیدی :از زبان من
نوشته شده توسط دختر اپی لپتیک در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





عنوانشو خودت بذار

امروز صبح آمادگی کامل داشتم که دو نفر رو خفه کنم ...

جدی­جدی، مردم فکر می­کنن کی هستن که به این راحتی، به خودشون اجازه می­دن با دیگران، اون جوریا برخورد کنن. موضوع، از این قراره که امروز صبح رفتم چند جا سر بزنم برای استخدام ... البته استخدام که چه عرض کنم ... پیشنهاد کار کوتاه­مدت (چندماهه) و بدون حقوق از طرف کارجو یعنی خودم به جهت کسب تجربه و سابقه­ی کاری ... شاید الان پیش خودت یه حرفائی پشت سر من بزنی. ولی نزن. امیدوارم هیچ وقت، به سرت نیاد که بخوای بری بدون حقوق، جائی کار کنی ولی بعضی وقتها مجبور می­شی. خلاصه ... با این فکر که دیگه چی از این بهتر برای کارفرماها، صبح زود راه افتادم تا برم سر بزنم به چند تا آدرسی که داشتم ... ولی هیچ کدوم موافقت نکردن. حالا، جالبیش، اینه که من، خودم، کار رو بلدم؛ اون وقت، اینا فکر می­کنن که من ازشون می­خوام کار رو یادم بدن. هر چی می­گی بابا من می­خوام فقط، یه مدتی، رایگان، این جا، براتون کار کنم ... خیر ... شرمنده­ام ولی تُف به این مملکت. حالا بریم سراغ اون دو نفری که دلم می­خواست خفشون کنم:

اولیشون وقتی پیشنهادم رو شنید، چشای وَرقُلُمبیدش برق زد و خوشحال شد. گفت: "ما این جا، دوشیفته کار می­کنیم. شما یه شیفت می­یای یا دو شیفت؟" گفتم: "یه شیفت (کار مفتی و دو شیفت کار!!!!!)". پرسید: "کدوم شیفت می­یای؟" گفتم: "فرقی نمی­کنه". گفت: "ما برای شیفت عصر، نیرو احتیاج داریم". گفتم: "اشکالی نداره. شیفت عصر می­یام.". بعد پرسیدم: "شیفت عصر چه ساعتی تموم می­شه؟" گفت: "شما تا چه ساعتی، می­تونی کار کنی؟" گفتم: "یعنی چی؟ آخه هر جائی یه ساعت شروع کار داره یه ساعت پایان کار. ساعت پایان کار شما، چنده؟". گفت: "ما این جا کار زیادی داریم. هر کی بیشتر بمونه، برای ما بهتره.". گفتم: "من نهایتاً تا 8 شب می­تونم". ولی ... موافقت نکرد!!!! گفت: "ما یه نفرو می­خوایم که بیشتر بمونه". تو این مملکت خراب شده، بیگاری کشیدن از جوونا، مد شده. خیر نبینه هر کسی که حق جوونای مملکت رو قُلُپی قورت می­ده.

اما نفر دوم: جای دوم، یه ساختمان دو طبقه بود. طبقه­ی اول، محل کار پرسنل بود و طبقه­ی دوم، محل کار رئیس. ولی طبقه­ی دوم به طبقه­ی اول اِشراف داشت و یه پنجره­ی بزرگ داشت که از توش، رئیس می­تونست طبقه­ی اول رو ببینه. پنجره باز بود و میز رئیس، درست پشت پنجره بود. وقتی رفتم تو، به یکی از پرسنل گفتم که من برای کار اومدم. اون خانومه از همون پائین داد زد: "آقای .....! برای کار اومدن". به خانومه گفتم: "مگه نمی­تونم برم بالا؟!" گفت: "نه! باید از همین پائین بگی." از دست خودم، عصبانی هستم که اصلاً چرا گفتم. باید همون موقع از همون حرکت می­فهمیدم که این مَرده، بی­ارزشتر از اونیه که آدم بخواد براش کار کنه. اون رئیس احمق اومد پشت پنجره و اخماشو کشید تو همو و پرسید: "چه کاری؟؟؟؟؟" جوری حرف می­زد انگار قتل انجام دادی. وقتی بهش گفتم، با بی­محلی تمام گفت: "نه!!!!!" و رفت دوباره پشت اون میز خراب­شدش نشست. برخوردش، اصلاً خوب نبود.

در پایان می­خوام از اون خانومی یاد کنم که رئیس یکی دیگه از جاهائی بود که رفتم. هر چند که او هم با پیشنهاد من موافقت نکرد و دلیلش، این بود که جاشون، خیلی تنگه (واقعاً هم همین طور بود)؛ ولی رفتاری بسیار محترمانه داشت. حتی به خاطر رد کردن پیشنهادم، از من عذرخواهی کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آرزو می­کنم که خداوند هر روز و هر روز، رونق بیشتری به کارش دهد.




کلمات کلیدی :از زبان من
نوشته شده توسط دختر اپی لپتیک در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





احساسم

در آغاز جهان آبی نبود

تو در آن نگریستی

و آسمان ابرش را بارانید

و دریا طوفانش را آرامید

چشمانت را از من مگیر

تا اندوهم را بگریم




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط دختر اپی لپتیک در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠

.:: نظرات () ::.





........................ مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by epileptic-girl
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

در سال 1360 در ایران به دنیا آمدم و چشم پدر و مادرم به داشتن یک دختر روشن شد!!!! آخه قبل از اون نداشتند. در 8 فروردین 1378 برای اولین بار دچار حمله اپی لپتیک شدم. آن زمان 17 ساله بودم. پس از آن حملات من 3 بار دیگر تکرار شد. در حال حاضر حملات من با مصرف 3 قرص در روز کنترل شده است. من ساکن ایران و دارای تحصیلات کارشناسی ارشد هستم.
مدیر وبلاگ: دختر اپی لپتیک

موضوعات ------------------- Categories

دوستـــــــــــان -------------------- Links

صفحـات وبلاگ -------------------- Page

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

نویسندگان :



امکانات جانبی
theme-designer.com